تبليغاتX
سایه روشن

سایه روشن

به قلم تو برای دلتنگیهای من

تمام ِ باغ از آن ِ تو
و این کنار ِ کوچک ِ دلتنگی از آن ِ من
وآن پنجره ی باز ِ میان مان... گواه ِ ما باشد
کناره گرفته ای!!
دوست دارم تو را کمی ز دورتر نظاره کنم
تمام ِ تو دیدنی ست ، اینجا!
دلت گرفته و غمگین است
و این نگاه ِ ملتهبت  میان ِ باغ ، نبودن ات را پرسه می زند انگار
راست می گویی دلم گرفته و غمگین است
آخر، تمام ِ تو آنجا هست و من؟ ! اما...
بیا کنار ِ پنجره...
نزدیکتر باشیم
نسیم ِ نفسهایم ، هوای تو را دارد

چقدر پنجره خوب است!!
و تو...
راستی ! تو آن دمی که قدم می زدی زیر ِ درخت ِ انار،
همان دمی که از آبِ چشمه نوشیدی
و یا دمی که چلچله ها میان ِ دامنت ،نماز می خواندند!
یادت هست؟!

مگر کسی مرا میان ِ تو می دید؟!
آری ، آن من بودم
که تمام ِ تو را میان ِ خودم ، می گشتم
تو آنقدر به دنبال ِ پروانه ها نفس زده بودی که بند ِ دلت کنده شد انگار!!
افتادی روی دامن ِ خیس ِ شب بوها...
یادم هست
 کسی مرا همه اش صدا می زد
آری! همین کنار ِ کوچک ِ دلتنگی،  تورا صدا می زد
خسته بودم انگار
از من؟!
نه!
نمی دانم!!...
کنار ِ پنجره خوب است
انگار کسی که دوستش دارم
کسی که نگاهش شبیه ِ باران است ،
مرا به ناز می بَرد  آرام...

..................................

برای نازنین-چشمانت:
لطافت ِ این شب ِ بارانی و ستاره های چشمانم
و کلامی که هنوز به تو نمی رسد!!...

خودم وخودت:
گاهی هم خدا می شوی و هم خرما..
چگونه بدانم که چگونه بخواهم؟!

 

+نوشته شده در 88/09/08ساعتتوسط مریم | |


"پس مرا و کسانی که این حدیث را تکذیب کردند رها کن، که آنها را از جایی که نمی دانند به تدریج می گیریم"...44قلم..
راستی آنکه از تو تمام شد چه آسان نیست می شود...
                        و همین عذاب ، او را کافی ست!!...


از یاد رفته!
هنوز نیشخند ِ غرور مرا می پاید..
خواستم تا سفیدی ِ چشمانت، سکوت کنم اما!
اما می ترسم التماس ِ تو مرا خوار کند...


برای نازنین_چشمانت:
هنوز خوابیده ای و من نگاهت می کنم...
پرستوی جا مانده از کوچ!
می ترسم به تو نزدیک شوم و تو مرا پرواز کنی
آن وقت اگر این فصل ِ سرگردانی ما را اسیر کند؟!

+نوشته شده در 88/09/06ساعتتوسط مریم | |


رنگ از نگاه ِ تو باریدست
خیس خورده این آبرنگ ِ میل!
دل می کشد که دست برآرم و از آن گوشواره های سرخ،
                گیلاس بنوشم و مستی بهانه کنم
                       آری، تو را!
                                     تو را
                                            تو را...
 
امروز چه سنگین است دوست!... "با منی؟
باز با چشم ِ نشُسته تو مرا دید می زنی؟!"
 
دلگیر مشو...
بگذار شک کنم هر روز به تو، که نه ! هر لحظه از این عمر ِ در گذار
شاید تذکر ِ شیرین ِ تو پاک کرد مرا!
                         آری، مرا
                                  مرا
                                     مرا...  (لیطهرکم تطهیرا...)               


"صد بار گفته ام که تو را جانم و ایمانمی!!
پاکیزه باش ، خوب!"
  باشد، عزیز!چرا می زنی؟

سر بر دل ِ عشق می گذاری و هوشت ! ولی...
هوشم؟
گوشم که با تو هست همینجا!
گوش کن!  سرور است که به دل چنگ می زند
"نه نازنین! غرور است که تو را سنگ می زند"
آقا قبول نیست، همه اش ضد حال می زنی
دل را به داغ ِ نیازت همه اش خال می زنی

توری شده ای!
هان! جوش می کنی از چشمه های دل!
قل و قل و قل
قل هو الله
قل هو النور...

...............................
برای نازنین_چشمانت:
همان جفت گوشواره های گیلاس!!

+نوشته شده در 88/09/04ساعتتوسط مریم | |


این روزها بیشتر از همیشه دلتنگم
و دوستت دارم
از عشق نمی گویم که از امتحان ِ سخت ِ تو می ترسم
از اینکه باز بروی و نیایی و من بمانم و انتظار...انتظار...


مریم !
مریم!
باز در کدام محراب ِ عبادت نشسته ای؟
باز در کدام خلوت ِ بی قراری ، تو را یافت کنم؟
من گریه می کنم عزیز و اشکهایم .....!
راستی اشکهایم چه می شوند؟!
من اشکهای تو را می گریم
می دانستی؟
می شنوی؟
می ترسم مریم
آیا باور کنم این حرف را که زندگی همه اش التماسی ست تلخ؟
التماسی که تنها تحقیر ِ تو را می طلبد و هیچ؟
مریم !
مریم!
هیچ می دانی تو ایمان ِ منی
هیچ می دانی من امروز بدون ِ تو شهر را گشتم
بدون ِ ایمانم؟
خودم را گم کردم مثل ِ همیشه
انگار مرا به سیاره ی دلتنگی برده بودند
چقدر آدمها عجیب بودند
چقدر آدمها غریب بودند
مریم!
من خوب نگاهشان کردم
دلت نگیرد اما هر روز آدمهایی که تو را با خود نمی برند ، بیشتر می شود
هر روز بیشتر
مگر همین تو، سنجاق  سینه ی  زیبای ِ خدا نیستی که دلهایمان را به هم وصل می کند
"به واسطه ی ایمان ،الفت داد دلهای مومنان را،دلهایی که اگر تو با تمام ! ثروت ِ روی زمین می خواستی الفت دهی نتوانستی..لیکن خدا تالیف ِ قلوب کرد..."63 انفال
مگر همین تو، مادر ِ مسیحای ما نیستی که با هر نفسش برکت می رویاند و عشق!
" و مرا هر کجا که باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید...31 مریم"
ببین برکت دارد آرام آرام از زمین می رود...
مردی به  من رسید
چشمانش زنگ زده بود انگار
(آری! من چشمهای زنگی اش را دیدم که هیچ برقی نداشت)
سراغ ِ تو را گرفتم
به من نگاه کرد و گفت:"تو رویایی! نیستی..حتی مرا هم انکار کرد!"
هر چه فریاد زدم که "تو حقیقت داری ، من هستم"
اما او تنها گفت:"چشمهایم  نمی بینند، نمی بینم "
و رفت
مثل ِ برق
سرعت ِ آدمها به سرعت ِ برق نردیک شده است، می دانستی؟
حالا من چطور خودم را اثبات کنم؟
چگونه بگویم تو حقیقت داری؟
مریم ! من تنها اشک ریختم و تو بگو  اشکهایم چه می شوند؟!!...
کاش تو را پیدا می کردم
تو حتما پاسخ ِ خوبی داشتی برای آن مرد ِ چشم زنگی..
مریم!
مریم! من مادر شده بودم و تو به من هیچ نگفتی؟
من برای پسرانِ تو هیچ ندارم..
هیچ..
تو می گویی مرا دوست خواهند داشت؟
تو را خواهند دید؟
اگر چشمهای تمام ِ مردمان ِ زمین زنگی شود؟
پسرانم مریم؟!
من آنها را دوست دارم
من برایشان اشک می ریزم
اما مریم! اگر مرا نبینند! اگر تو را نبینند؟
 اشکهایم چه می شوند؟
اشکهایت!!....

..................................

برای نازنین ـ چشمانت:

"تمام ِ تنم دو چشم ِ قدیمی ست که می خواهد آرام و سرد بخوابد"
گوشه ای از قلب ِ خدا را به امانت گرفته ام
تا برای تو بنویسم..
برای نازنین-چشمانت.
تو را بیدار نمی کنم
و نمی خوانم ات که بیایی و تکه های کوچک ِ دلتنگی ام را بخوانی
من نمی خواهم خواب ِ نازنین ِ چشمانت را بیاشوبم...
فقط نمی دانم چرا میان ِ دلتنگیهای ناتمام ِ دلم ، مدام قدم می زنی..
دلواپس ِ توام...
می دانی چرا؟

+نوشته شده در 88/09/03ساعتتوسط مریم | |

اینبار اول ِ شعرم رو تو برام بخون
"نشد ! باز هم خودت خوندی"
اصلا اینطور بهتره ، تو میشی آخر
و من عاقبت بخیر میشم...


انگار آغوش ِ آسمان ِ توست که یکباره باز می شود
دستان ِ دلکش ِ بارانی ات ، سویم دراز می شود
"قد می کشد شرار ِ نگاهت، از ژرفنای دل"!!
این رسم ِ بهارست که  به دل ساز می شود
"انگارسروده ای برای نبودن ، گریسته ای
یکباره گی تمام  پنجره آواز می شود"!!

غربتکده تاریک بود خدا!.. "چیست آن برق ِ راز؟"
چشمان ِ نمازست که تو را با زمی شود..
گرس گرس می تپد این طبل ِ بی امان  ِشوق
"قانون ِ نیازست که هزار باره ناز می شود"
آن چیست که فلک در تب و تابش، کمر خمیده است؟!
"عشق است"! که در کمانچه ی جانت، فراز می شود؟!
مستم ز عبور ِ خیالت و عطر آلوده ی جنون
"این مستی ِ درد است که دلت را مجاز می شود"
...

خودم و خودت:
دلم تنگ شده برات
باز فرشته ی عذابت امروز اومده بود اینجا
انگار هر روز تا یه بار من رو نکشی و زندم نکنی دست بر نمی داری
باز اومد
گفتم
"هر چه از دوست رسد ، عشق دهد
و آنچه را عشق دهد، جان ز خدا می طلبد"
منم خواستم تحملش کنم
حتی واسه اینکه دلم دوستش نداشت خودم رو حساب کشیدم
قبل از اینکه باز بیای و بگی چرا بنده ی من رو تحمل نمی کنی؟...
خوب گاهی نمی تونم...
شنیدم دوستم داری
اما انگار یه گناه ِ نکرده دارم که تو ازش خیلی دلگیری
همونی که گوشه ی دلم یه آروز موند و خشکید؟
یا این خواستنی که هر روز میاد تا نزدیکای گفتنش و باز لب می بندم و نمی گمش...
دلم تنگ شده برات
و من خیالت رو نمی خوام امروز
من امروز خودت رو می خوام
داری برام؟
من خواستم ، تو هم که وعده ی اجابت دادی
الوعده وفا...

+نوشته شده در 88/09/02ساعتتوسط مریم | |

هر چه بر سرم آمده است را تو آورده ای ، می دانی؟
مثل ِ اینکه جایی از شعرهایم جا مانده باشی!
این روزها هر چه تکرارشان می کنم 
هر چه وارونه می کنم و تکانشان می دهم تا تو اتفاق بیفتی
نمی شود که نمی شود
کدام بند ِ تغزل ِ تنهای ام ، بند شده ای؟
نفسم بند می اید
نمی بینی؟
من این "دوستت دارم" ی که گوشه ی دلم گیر کرده است را چه کنم؟
ببین ! سرطان ِ "چه کنم، چه کنم" گرفته ام...

رنگ ِ تو کز دیوار ِ نامهربان ِ  این خانه، عبور می کند
انگار رعشه های تن ات، روح ِ سخت ِ مرا ، تور می کند
خوابیده ام روی بهار خواب ِ آن چشمک ِ جادوی کهل
برق ِ لطیف ِ تمنای توست که دلم مور مور می کند
بیدار می شوم و گیسو به انگشت ِ سحر تاب می دهم
این تاب ِ ز کف رفته ، مرا آخر ِ سر کور می کند
این بند بند ِ دل است که غزل می شود تو را، عزیز!
وین آخرین بند را چنگ ِ غرور ِ تو  مغرور می کند....

خودم و خودت:
آدم که نمی شوی
آخر می میرم از تو!
معلوم است تو را کدام سو می خواند؟
من که مانده ام از این تو!
از این تو!
بی خبر می گذاری و می روی
وقتی هم که می ایی ، کز می کنی و ماتم می گیری
هر چه التماست می کنم
نازت را می کشم
خیالت را گرد می گیرم
پریشانی ات را شانه می زنم
انگار نه انگار
کدام گورستان ! تو را می کشاند به غربتش؟
کدام شهر ِ خراب شده ی تنهایی؟
کدام نارفیق ِ هوس؟
کدام درد ِ بی درمان؟
پس من و دلتنگیهایم چه می شویم؟!
اصلا من ، هیچ!
می دانی با خودت چه می کنی؟
می دانی؟

+نوشته شده در 88/09/01ساعتتوسط مریم | |

نمی دانم درد چگونه است؟
فقط گاهی به گمانم رسیده است که کشیده ام
غربتی که دلم را به هیچ شادمانه اش ، گرم نمی کرد
و نه بر هیچ تعلق ِ خاطرش ، خرسند...
نمی دانم درد چگونه است؟
فقط می دانم که ناگزیر ِ تومانده ام
فقط می دانم که چنگ بر گیسوان ِ تو انداخته ام و تو مرا کشیده ای
و تو مرا همچنان کشیده ای!
کشیده ای!!..
و اکنون نمی دانم درد چگونه است
و اکنون نمی دانم چگونه ام!
سعی ِ من! خوابم تو را می بیند
و بیداری ام که چشم می گشاید ، تو پاک می شوی
یاد می شوی
انگاره می شوی
رویا ی صادقانه می شوی..
سعی ِ من!
گامهایم می لرزند و این حنجره ی توری ام وقتی می خواهم ایمان ِ تو را،
ایمان ِ تورا برای بارهای چند باره ایمان بیاورم...
اشهد ان....
گواهی می دهم که تنها گواه ِ بودن و زیستن، من ام!...
سعیِ من! این خواهش ِ من است که از تو تهی می شود
در این شب ِ نمناک ِ دلتنگی!
سعی ِ من!
صفا نمی شوی؟!

...............................

 
مه سیما!
دلتنگ ِ توام نازنین!
و تو آوای دلنشین ِ "دوستت دارم"ی در این هنگامه های تنهایی..

از یاد رفته!
من دیگر هیچ ادعایی ندارم..
تو چگونه ای؟

یادآوری:
برداشتی از آیات ِ 20 تا27 اعراف:
و لقد خلقنا...و ما انسان را آفریدیم و صورت بخشیدیم..
فسجدوا الا ابلیس.. قال فاهبط منها ...ان تتکبر فیهاو....وانک من الصاغرین"
شیطان تکبر ورزید پس او را کوچک کردیم
و شیطان کوچک شد، دستش را از حقیقت کوتاه کردیم...
و یا ادم اسکن انت و زوجک...
زشتی نبود، پس زیبایی نیز نبود
بهشت همینجا بود
همینجایی که نه زشت بود و نه زیبا..
و در بهشت هیچ دلزدگی نبود..
فوسوس لهما الشیطان ..
پس آدم و حوا ناپرهیزی کردند
لباس از تنشان افتاد و زشتیهایشان نمایان شد..
قد انزلنا علیکم لباسا یواری و...
"تنها پرهیزکاران ِ عالمند که ازهر بد و خوبی فارغ اند"

 

+نوشته شده در 88/08/29ساعتتوسط مریم | |

دل می کشی ؛
 درد می کشم
تا انتهای این سکوت ِ من و ما که تو ایستاده ای!
چشم بر هم نمی زند این یاد، این اشتیاق !..
درد می کشی ؛
 آه می کشم
این تمنای سرکشی که از پشت ِ خواب ِ این نیاز!! سرک می کشد، یک دم ز من و من غافل نمی شود
آه می کشی ؛
چشم می کشم
این پس انداز ِ آخرین هروله ست میان ِ جاده ی این ناز و آن نیاز..
چشم می کشی ؛
 دست می کشم
لای لای بی انتهای این گاهواره ی بیتاب!
رقص ِ ستاره
حرص ِ ماه
آن رویای شکسته ی نور، میان ِ این دو چشم انتظاری!!
چشم انتظاری!!
کوچه بارانی ست
راه طولانی ست
و این خستگی اما!
خستگی اما تو را که می بیند
نه!
تو را که فکر می کند
نه!
تو را که می شود!!
آری
تو را که می شود!!
می ریزد
می پاشد
گم می شود
زیر ِ آخرین تنفس ِ برگهای پائیزی...
دل می کشی ؛
 درد می کشم
تنهایی کش می آورد ،
 من بلند می شوم!
راه اما هنوز در سایه روشن ِ تقدیرمان، قدم می زند
فصل ِ بیگانه گی!!
فصل ِ بی قراری!
فصل ِ ناتمام ِ دلتنگی....

..................................
مه سیما!
بی محبت ِ تو ، به تو اندیشیدن جهنمی می شود که دلم را به آشوب می کشاند و تردید
"ولقدذرانا لجهنم کثیرا.....اولئک هم الغافلون"(179 اعراف)
آنجایی که جهنمت پرمی شود  از "ما"هایی که"تو" را انکار می کنند!!
تو را!
آنجایی که  پر می شود از "من"!!
از "من"...
گاهی که تو دوری
دور،
ای نزدیک تر از رگ ِ گردن به من!
به خاطر ِ فراموشی ام بیانداز یادت را ، تا خودم را به یاد آورم ،
خودم را!..
مگر نه اینکه همین فراموش خانه، قرارگاه ِ به یاد آوردن مان بود؟!


از یاد رفته!
درد ِ تو اگر کور رنگی ست و جهان را همه یکرنگ می بینی
درد ِ من شور رنگی ست که تنها تو را هفتاد رنگ می بینم...

+نوشته شده در 88/08/27ساعتتوسط مریم | |

این صدای انسانه
انسانی  به نام ِ مریم :
که با قلم ِ دل برای تو می نویسه
برای دلتنگیهای مریم
انگار این روزهای لنگ درهوا نمی خوان دست از سرگردونی ِ لحظه ها بردارن
ببین چقدر سنگین شده هوا!!
نشستم که بنویسم برای تو
با صدای مریم
از زبان ِ دل
تو سرزمین ِ مریم !
تو سرزمینی که هر روز صبح مسیح از نیاز ِ تنش زاده میشه و شب دوباره به آغوش ِ دلتنگیهاش برمیگرده..
خواستم بدونی؛
یا شایدم خواستم بدونم :
مریمی که می نویسه همیشه عاشق بوده
حتی وقتایی که باورش توی پستی ِ یک هوس جا می مونه
وقتایی که می خواد کوچیک بمونه ،مثل ِیه شیر خواره صورتش رو، رو برگ فرشهای نرم ِ رویِ خاک بکشه و نم ِ زمین رو بمَکه،
و تو این پستی به هم آغوشی ِ تب دار ِ تنش برسه..
حتی وقتایی که باورش به یقین ِ آسمون دست می بره
و گیسوهاش رو به نفسهای ستاره ها می سپره
و تو این بلندی با رعشه های روح ِ خدا یکی میشه..
همیشه عاشق بوده
اصلا مریمه بی مسیح ، مگه می تونه باشه؟
تو بگو می تونه؟...
مریمی که می نویسه ، حتم بدون "من" نیستم
که من همون عجوله بی دست و پام که هنوز مردد ِ تو و خودش مونده
همون آدمی که دست و پاش رو زنده گی بسته
دینش
دنیاش
ایمونش
رویاش
همسرش
فرزندش...
تو کجای خودت موندی؟
کجای این دلتنگی ِ ناتموم ؟
کجای رقص ِ این سایه روشن ِ بی دووم؟
کجای خواهش ِ تنت؟
کجای التماس ِچشمات؟..
هنوز که هنوزه از لای این فرسنگهای دود و دم گرفته، خوب می شنومت
خوب احساست می کنم
 خوب می بینمت
مگه نمی دونی مریمی که می نویسه تو تسخیر ِ هیچ زمان و مکانی نیست
دست گرد ِ هیچ بد و خوبی نیست
بیرق ِ سرگردون ِ هیچ دین و ایمونی نیست
رهاست
رها!
اینجا صدای مریمه
مریمی که هست
نگاش کن!
برای تو...
که جهان ِ بی مریم ، جهان ِ ارواح سرگردونه
ارواحی که منتظر مسیحن تا اونها رو به کالبدشون، به مامنشون، به خونشون برگردونه
جهان بی مریم، جهان ِ کورهای مادرزاده
کورهایی که منتظر مسیحن تا روشناییشون ببخشه
جهان ِ بی مریم ، جهان ِ انسان ِ ناباروره
جهان سرگشتگی ها
جهان ِ بی مسیح
جهان ِ تباهی
تباهی ..
دل ِ مریم برای تو گرفته
برای خودش...
ببین! هنوز هست
و می خواد عاشق باشه
عاشق ِ تو
عاشق ِ خودش
و  بنویسه
برای تو
برای خودش..

............................

مه سیما!
قانون ِ سخت ِ بودنت ، چشمان ِ ایمان مرا می جست
سر بر سینه ی آفتابت نهاده بودم
از این رو سایه ام سنگین بود..

 

+نوشته شده در 88/08/24ساعتتوسط مریم | |

نام تو را که خواندم ، چیزی میان ِ دلم گر گرفت و گلویم سوخت
یخ این نگاه ِ شیشه ای اما !
شاید هنوز، کم عاشقت شده ام
شاید
نمی دانم...
انگار این روزها حسود شده ام ،
به تو!
به تو که مثل ِ همه  چیزهای نادیدنی ، به دلم مدیونی!
مثل ِ احساس دلتنگی ام، وقتی مشت می شوم به دستانت!
مثل ِ احساس ِ درد وقتی، به دلم هیچ چیز راه نمی گیرد
مثل ِ وقتی که می شوم حجم ِ خاموش و بادکرده ی تنهایی..
مثل ِ احساس ِ دوست داشتن ات وقتی، ضربان می شوی و قلبم انگار تندتر می زند هربار...
این روزهاحسود شده ام
به خودم انگار!
به خودم که مثل ِ همه  چیزهای گم شده ، به تو مدیونم!
وقت ِ گره شدنت میان ِ دلم !
درد شدنت!
هست شدنم!
دست شدنت
باز شدنم
راه شدنت
یافت شدنم...
........................

مه سیما!
دلتنگی برقرار است و زندگی برقرار و من بین ِ این دوقرار!  بی قرار...بی قرار...

از یاد رفته!
وقتی نمانده است
روزهای نیامده ات حتی، وقتشان سرآمده است
آدم نمی شوی؟؟...

فقط خودم و خودت:  
دلم مثل ِ گنجشکهای جفت گم کرده، لابه لای شاخه های نگاهت پَرپَر می زند
و تو در بی هوشی ِ این لحظه های عجول، مثل ِ آوازی
مثل ِ نسیمی
خوابی
یادی
می روی و می روی ومی روی ...
رامت نمی شوم
هوشت با من است؟

+نوشته شده در 88/07/12ساعتتوسط مریم | |


تو را چه می شود که از بی تابی ِ این درد، رحلت نمی کنی؟
مرا چه می شود که از این قصه ی تکراری ِ سرد، هجرت نمی کنم؟....
تو را میان ِ دلم کاشته است دستی!........دستی!
مگر ممکن ام می شود ، به تو نیندیشم؟
به خدا نمی شود..
تو را به آبِ دیده، آب می دهم هر شب؛
به خون ِ دل
به آه ِ شبانه ام تاب می دهم هر شب؛
به ماه
به این نگاه ِ شکسته ام، نور می دهم هر شب!
عزیز!.........
عزیز!...
تو را اگر هوس ِ نیامدن ات ، روئید
اگر گل کرد،
بمان و نیا مثل ِ تمام ِ این همه سالهایی که آمده است و نیامده ای!
مرا همین اشتیاق ِ آمدنت ، هست می کند هر دم
اشتیاق ِ آمدنت.......آمدنت!
عزیز!
عزیز!
تو را به حرمت ِ آن دستهای بارانی
مگو که سهم ِ من از عشق و انتظار و سکوت؛ تنهائی ست...
برای من ِ دلتنگ هین اشتیاق ِ آمدنت، دنیائی ست...

غمت به پنجره می کوبد،  وقت ِ شب چراغان است
مگو برانمش از در؛ میهمان حبیب ِ جانان است
به عشق می کنم این در گشوده و به این دل ِ تنگ
که بشکند از فکر و خیالم ، همه شبه و رنگ...


..........................

مه سیما!
علی گفت"حق را بشناس، اهل ِ حق را خواهی شناخت"
حق را با کدام میزان سنجش می کنند تا اهلیت ِ خویش را بیابم؟


از یاد رفته!
بهشت یعنی تو، وقتی" بودن" را سزاوار آمدی..
من باور نمی کنم که هر گونه بودنی!! ، "بودن" است...

+نوشته شده در 88/07/07ساعتتوسط مریم | |

شده ای غم ِ دل، آهِ شبانه ای! خوب است؟!
شده ام خویش را چو بیگانه ای ، خوب است؟!
تو که افسون ِ دل شدی و دل ز من کندی
من شدم دست گرد ِ هر بهانه ای، خوب است؟!
دل ِ من قهر کرده و به روی ایمانم،
قفل کرده در که چرا نیامده ای ، خوب است؟!
ای همه ناز ، از نیازم نمی پرسی
تو که از ناز و نیاز هم سرآمده ای،خوب است؟!
تا که رفتی ز برم،  اسطوره ی تنهایی !
من بریدم دل ز عشق افسانه ای، خوب است؟!
تو اگر نایی و گرم بشکنی عهدت
شده ای شمع ِ این دل پروانه ای، خوب است؟!

...........................

مه سیما!
پنداری با دلم نرم شده ای!
نمی دانم!
شاید این دل است که با تو گرم شده است...


از یاد رفته!
حسادت، یار ِ خاک نخورده ی عشق است ؛ عشق ِ به خویشتن!!
 اگر این یار ِ سست ریشه شود همنشین ِ دل؟!

خوشا آنان که ریشه هایشان از تاریکیهای خویش گذشته است و به چشمه های همیشه جوشان قلب ِ جهان رسیده است...

 

+نوشته شده در 88/07/02ساعتتوسط مریم | |

دیگربه خدا، بند ِ خیالت نمی شوم
سوگند می خورم که وبالت نمی شوم
دانم که در دولت ِ تو "دوستی" را وفاست
من که شکسته ام!.عهد ِ محالت نمی شوم
دیدار ِ تو را چشم ِ بصیرت شهنشه است
من کور ِ مادرم! گدای جمالت نمی شوم
در ازدحام منتظرانت، ای زیباترین ِ خلق!
من زشت ترین! خار وصالت نمی شوم
ظلمت نشین ِ غمم ، ای ماه ِ بدر ِ عشق
زین پس ،مه ِ تاریکِ هلالت نمی شوم


مه سیما!
سایه ات سنگین است!
من که در امتحان تو مردودم،
بگذار حاشیه نشین ِ نگاه تو باشم...

از یاد رفته!
میوه ی صبر چیدنی ست!
چشیده ای؟
افسوس که هنوز ذائقه ات کال مانده است!

خودمانی:
دلم گرفته اونقدی که خیالت بهش قد نمی ده
می خوام شکایت کنم ازاشتیاقت که بَرم می داره می بره بالا و یه هویی از اون بالا پرتم می کنه پایین
بگو دست از دلم برداره
دردم میاد
هر کاز کنی بهت مومن نمی شم، ذاتم خرابه
خواستی خرابت باشم ، خوب هستم
دیگه از آباد شدنم گذشته...
این شب رو هم می گذارم و میرم با هر چی دوست داشتن و نیازو دلتنگی و تنهائییه
با هر چی نفرت و خشم و تاریکیه
میرم و میرم تا برسم به اون روزی که یا دست از دل ِ هم برداشته باشیم یا دلامون رو با هم یکی کرده باشیم  

+نوشته شده در 88/06/28ساعتتوسط مریم | |

"درود بر آنان که سزاوار درودند" *

به اشتیاقی آمده ای
روزی ، روزگاری دلت خواسته است
آرزو کرده ای
به گمانت می رسد که رسیده ای
منتظری
پشت ِ دری که بسته مانده است
انگار اشکهایت در گلوی دلت گیر می کنند
نه بسان ِ بغضی گره خورده! نه!
بی هیچ بغضی ، بی خیال ِ دلتنگی، بی پندار ِ گریستن حتی...
در پی ِ سرازیر شدن ِ نیازی به ناگاه اشتیاقت را گم می کنی
انگار دزدیده می شود
یخ می زنی
گنگ می شوی
جریان ِ رگهایت بند می شوند
دندان به هم می فشاری
سرت باد می کند
طاقتت می شکند
 کوفته می شوی
 بر می گردی!
بر گشتنی اما نه!
جنس ِ عتابت، برگشتنی نیست
پشت کردنی نیست
یاس نیست
خشم نیست
بر می گردی تا بدانی چگونه ای؟
چگونه است؟
دم به دم چیز ِ تازه ای می خواهی
چیز ِ تازه ای فکر می کنی
چیز ِ تازه ای به خیالت می رسد
چیزها به هم می ریزند، به هم می زنند
سروصدایشان بلند می شود
گوشت کر می شود
سوت می کشد..
بلند بلند گریه می کنی
اشک که یخش نمی شکند،
 سرازیر که نمی شود
تنها صدای گریه بلند می کنی..
گنگ می گریی
گنگ ، فریاد می زنی...
ناگهان کلیدی میان ِ قفل می چرخد
در باز می شود
نور می پاشد به صورتت
به چشمانت
بر جانت..
مثل ِ اینکه نور، پشت ِ در ِ بسته گیر کرده باشد!
تو که سر ِ جایت ایستاده ای!
تکان که نخورده ای!
خودت را پرتاب که نکرده ای!
ذوق که نکرده ای!...
تنها نور است که خودش را در آغوش ِ تو پرتاب کرده است
پاشیده است
باریده است...
نور می شود
سست می شوی
تکبیر می شود
می شکنی، رکوع می شوی
ناز می شود
نماز می شوی
نیاز می شود
می افتی ، سجده می شوی
تمام، عشق می شود
تمام ، درد می شوی
دلت منفجر می شود
زار زار گریه می شوی
دریا می شود
رودخانه می شوی

........................................
مه سیما!
در وفای تو عهدی ست که از آنجا "مصلح" ات نامند
و در مرام ِ من قهری که از آنجا "مجرم" ام خوانند...
مصلح!  میانمان را آشتی ده..

از یاد رفته!
یعقوب را زبان ِ راستینش
موسی را اخلاصش
اسماعیل را صدق ِ وعده اش
ادریس را راستگویی اش... **
به رستگاری رساند
بنگر تو در بساط ِ دلت چه گنجی امانت دار شده ای
 در آن ثابت قدم باش و امین..

* *(سوره مریم.آیات 48 تا59.)
* علی (ع)

+نوشته شده در 88/06/25ساعتتوسط مریم | |

این روزها گم که می شوم، گم که می کنم
تنها تو می مانی به رنگ ِ خیالی به نام ِ غم، دلتنگی،نیاز یا هر چه که تو خودت بدان خواهانی.
تکراری که نمی شوی ، تویی که تکرارت مدام دلم را در دست می گیرد؛
 و یا می شوی و تکرار ِ تو دلم را پس نمی زند که
می گیرد، تنگ می کند، فشرده می کند
انگار می خواهد شیره ی جانم را بستاند و بنوشاند..
این روزها گم که می شوم، گم که می کنم؛
پیدایم می شوی ، پیدایت می کنم
پیدای گمی که قرارداد بر نمی داری،
در تعریف نمی خوابی،
هست نمی شوی و یا می شوی و هست شدنت چشمانم را محرم نمی کند...
تو در تماشا ، هست می شوی
در تماشا !
و این چشمان ِ معتاد به باور ِ اجساد ، جاده ی تماشایت را یافت نمی کنند..
ساده می شوی در این دستان
در این قلم، در این صفحات مثل ِ خلاصه شدنت در آب ، در اشک ، در خورشید ، در میز و سنگ و قاب عکس..
ساده می شوی ،
نه! خلاصه می شوی و در چشم می نشینی
 و اما تنها در مسیر ِ نگاهی که "من و دل و تنهائی" را قطع می کند،تماشا می شوی..
می دانی!
این روزها پیش ِ چشم ِ هر باوری، چرایی روئیده است
پیش ِ چشم ِ هر نیازی
هر راهی
هر گامی
هر....!! هر چیزی که فکربردارست
دل بردار است
چرائی روئیده است
چرائی که نمی گذارد ساده باورت کنم
ساده صدایت کنم
ساده بغضم را بشکنم و نیازت کنم..
تنها گاهی که گم می شوم
که گم می کنم
بی چرائی می شودتمام ِ کائناتت که "یقین" در باور ِ تو هیچ می شود
هیچ...


..........................


مه سیما!
خجالت می کشم از تو چیزی بخواهم که در دنیای ناچیز ِ خویش از چیز هم کمترم
امادرهستی ِ لایتناهی ِ نیازت بگذار به این نیاز بر خویش ببالم که:
"لباس ِ محبتت را بر تنم بپوشان تا در آغوش ِ تو پرورش یابم..." *

* "و القیت علیک محبت منی.... طه39"


خودمانی:
یه عکس تکراری..

+نوشته شده در 88/06/22ساعتتوسط مریم | |